با سلام به تمامی دوستان عزیزی که در این چند وقت با
نظرات گرمشون به بهبود وبلاگم کمک کردن
خوب دیگه فیلم منم تموم شد کم کم باید برم
شاید دیگه نتونم بیام آپ کنم
از همتون ممنونم
![]()
![]()
![]()
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن
دنیا زیبا ... دریا زیبا
قمر آن نيست که عاشق بَرَد از ياد او را
يادش آن گل نه ، که از يا د برد با د ا و را
مَلَکی بود قمر پيش خداوند عزيز
مرتعی بود فلک،خرّ م و آزا د او را
چون خدا خلق جهان کرد به اين طرزو مثال
دقتی کر دو پسنديده نيافتاد ا و را
ديد چيزی که به دل چنگ زند در او نيست
لا جَرَ م دل ز قمرکَند و فرستاد او را
حسن هم داد خدا بر وی و حسن عجبی
گر چه بس بود همان حسن خدا داد او را
بلبل از رشک وی اينگونه گلو پاره کند
ورنه از بهر چه است اين همه فرياد او را ؟



مترسک رو تازه وسط مزرعه گذاشته بودن
مترسک دوست داشت آدم بشه
دوست داشت حرکت کنه
بخنده
گریه کنه
مثل بقیه آدم ها برای خودش دوست داشته باشه
خیلی از اون موقع می گذره
مترسک خیلی ها رو دید
مترسک هنوز هم تنها بود
ولی دیگه دوست نداشت آدم بشه ، مثل اونها بشه

من زمینم تو درخت،
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم میکنه
تو بزرگی مثل شب،
اگه مهتاب باشه یا نه،
تو بزرگی مثل شب
خود مهتابی تو اصلا خود مهتاب
مثل شب گود و بزرگی مثل شب
اگه روزم که بیاد،
تو تمیزی مثل شبنم مثل صبح
تو مثل مخمل ابری،
مثل بوی علفی
مثل اون ململ مه نازکی،
اون ململ مه
که روعطر علفا مثل بلاتکلیفی،
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن،
میون مرگ و حیات
مث برفایی تو،
اگه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
تو همون قله مغرور و بلندی که به ابرای سیاهی
و به بادای بدی میخندی

گر نيا يی تا قيامت انتظارت می کشم
منت عشق از نگه پر شرارت ميکشم
ناز چندين ساله چشم خمارت می کشم
تا نفس با قيست اينجا انتظارت می کشم
۱کی از دوستان زحمت شعرشو کشيده ازش ممنونم
قاصدک
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گويد
که دروغی تو ، دروغ
که فريبی تو. ، فريب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ايا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ايا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند
![]()
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستين سرد نمنکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پک غمنکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عريانی ست
ور جز اينش جامه ای بايد
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر کجکه خواهد
يا نمی خواهد
باغبانو رهگذاری نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاری نيست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رويش برگ لبخندی نمی رويد
باغ بی برگی که می گويد که زيبا نيست ؟
داستان از ميوه های سر به گردونسای اينک خفته در تابوت
پست خک می گويد
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز
غزل
ون پرده ی حرير بلندی
خوابيده مخمل شب ، تاريک مثل شب
ايينه ی سياهش چون اينه عميق
سقف رفيع گنبد بشکوهش
لبريز از خموشی ، وز خويش لب به لب
امشب بياد مخمل زلف نجيب تو
شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم
من ناز می کنم
چون مشتری درخشان ، چون زهره آشنا
امشب دگر به نام صدا می زنم تو را
نام ترا به هر که رسد می دهم نشان
آنجا نگاه کن
نام تو را به شادی آواز می کنم
امشب به سوی قدس اهورائی
پرواز می کنم
زني با بدني از هميشههاي جراحت!
?
زن؛ دم ِدرگاه بود.
با بدني از هميشه.
?
رفتام نزديک؛
چشم، مَفـْصَل شد.
حرف، بَدَل شد به پَر، به شوق، به اِشراق؛
سايه، بَدَل شد به آفتاب.
?
رفتام قدْري در آبْ، بگردَم.
دور شدم در اشارههاي خوشآياند:
رفتام تا وعدهگاهِ کودکي و شن؛
تا وسطِ اشتباههاي مُفرّح؛
تا همهي چيزهاي محض.
رفتام نزديکِ آبهاي مصور،
پاي درختِ شکوفهدار ِگلابي،
با تنهاي از حضور.
نبض ميآميخت با حقايق ِمرطوب.
حيرتِ من با درخت، قاتي ميشد.
ديدم: در چند متريي ملکوتام.
ديدم: قدْري گرفتهام.
ـ انسان وقتي دلاش گرفت،
از پيي تدبير ميرَوَد.
من هم رفتام.
?
رفتام تا ميز؛
تا مزهي ماست، تا طراوتِ سبزي،
آنجا، نان بود و استکان و تـَجَرّع:
حنجره ميسوخت در صراحتِ وُدکا.
?
باز که گشتام،
زن، دم ِدرگاه بود.
ـ با بدني از هميشههاي جراحَت ـ
حَنجرهي جوي آب را
قوطيي کنسرو ِ خالي،
زخمي ميکرد.
از سهراب سپهری

تو ميروي و من فقط نگاهت ميكنم،
تعجب نكن كه چرا گريه نميكنم،
بي تو يك عمر فرصت براي گريستن دارم
اما براي تماشاي تو همين يك لحظه باقي است.
.jpg)
چرا وقتي آدم تنها ميشه
غم و غصه اش قد يه دنيا ميشه
ميره يه گوشهء پنهون مي شينه
اونجا رو مثل يه زندون مي بينه
تا بخواهي بجمبي پيرت ميکنه
غم تنهايي اسيرت ميکنه
وقتي تنها ميشم اشک تو چشم هام پر ميزنه
غم مياد يواش يواش خونه ء دل در ميزنه
ياد اون شبها ميافتم زير مهتاب بهار
توي جنگل ، لب چشمه مي نشستيم من و يار
تا بخواهي بجمبي پيرت ميکنه
غم تنهايي اسيرت ميکنه
ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه
دل اين آدما زشته ديگه زيبا نميشه
حالا باد داره زاغ ابر ها رو چوب ميزنه
اشک ابرها زياد ولي دريا نميشه
تا بخواهي بجمبي پيرت ميکنه
غم تنهايي اسيرت ميکنه



